
راستش را گفتم تا شايد بخشيده شوم
نجات در راستي است. شهاب به اين جمله اعتقاد دارد، به همين خاطر در جلسه محاكمهاش ادعاي قبلش را پس گرفت و واقعيت را توضيح داد.
اين جوان ميداند اولياي دم برايش تقاضاي قصاص كردهاند و در صورتي كه رضايت ندهند اعدام خواهد شد، اما تصميم گرفت واقعيت را بگويد تا شايد راه نجاتي براي او باشد.
شهاب به قصاص محكوم شده است و تحمل اين روزها با توجه به اينكه ميداند چه حكمي برايش در نظر گرفتهاند بسيار سخت است، با اين حال ميگويد تسليم نخواهد شد و براي زندگي ميجنگد.
گفتوگوي ما با شهاب را بخوانيد.
چه مدتي است كه در زندان هستي؟
حدود يك سال. خيلي سخت است، واقعا تحمل زندان خيلي سخت و غيرقابل تحمل است. نميدانم چطور شب را به روز و روز را به شب ميرسانم.
ميتواني توضيح دهي چه شد كه به زندان آورده شدي؟
به اتهام قتل. من مرد جواني را كشتم و زنداني شدم.
او را ميشناختي؟
نه ما هيچ شناختي از هم نداشتيم. خيلي اتفاقي با هم دعوا كرديم، البته من نميخواستم او را بكشم و نميدانم چرا اين اتفاق افتاد.
درگيري بر سر چه مسالهاي بود؟
بر سر جاي پارك، من از او خواستم جلوي در خانه ما پارك نكند. گفتم مادرم مريض است. او گفت اينجا خيابان است و به تو ربطي ندارد كه در اين هنگام درگيري بين ما به وجود آمد.
فكر ميكني حق با چه كسي بود ؟
نميدانم چه بگويم، من عصبي بودم، مادرم مريض بود، او هم ميخواست ماشينش را پارك كند. نميدانم چه بگويم شايد حق با او بود شايد هم با من.
تو ماجراي قتل را طور ديگري تعريف كرده بودي، اما در دادگاه حرفت را عوض كردي. چرا؟
من قبلا گفته بودم كه مقتول مزاحم مادرم شده بود. به ماموران گفته بودم كه وقتي بيرون آمدم و ديدم كه مقتول مزاحم مادرم شده است و قصد آزار او را دارد عصباني شدم و با او درگير شدم و همين مساله باعث قتل شد. من تا پايان جلسات بازپرسي اين ادعا را تكرار كردم و فكر ميكردم كه ميتوانم اينطور خودم را نجات دهم، اما يك اتفاق باعث شد تا تصميم بگيرم همه واقعيت را بگويم.
چه اتفاقي بود كه تو را اينطور دگرگون كرد؟
من هرشب مقتول را در خواب ميديدم و او از من گله ميكرد كه چرا به او تهمت زدهام. ميگفت تو را نميبخشم. عذاب وجدان شديدي گرفته بودم و براي اينكه آرام شوم تصميم گرفتم در جلسه محاكمه واقعيت را بگويم.
فكر ميكني بيان واقعيت در سرنوشت تو تاثير بگذارد؟
بله من اطمينان دارم كه تاثيرگذار خواهد بود. در زندان بسيار به خدا نزديك شدم، نماز ميخوانم و دعا ميكنم. روحانياي كه در زندان مسوول برگزاري نماز است، بسيار به من كمك كرد و به من توصيه نمود تا به خدا نزديك شوم و از اين طريق خودم را آرام كنم. من هر روز قرآن ميخوانم و براي مقتول دعا ميكنم. به اين نتيجه رسيدهام كه نجات در راستي است.
من اين كار را كردم كه مقتول من را ببخشد. او دستش از اين دنيا كوتاه است و نميتواند از خود دفاع كند، شايد من با دروغ بتوانم همه چيز را به نفع خودم جلو ببرم، اما با اين كار تا پايان عمر در عذاب ميسوزم و ميدانم كه نميتوانستم اين عذاب وجدان را تحمل كنم.
گفتي با هم سر جاي پارك ماشين دعوا كرديد. چرا؟
ماجرا از اين قرار بود كه من در پارك با دوستم نشسته بودم كه خواهرم تماس گرفت و گفت كه مادرمان بدحال شده است و به دكتر نياز دارد. من بلافاصله خودم را به خانه رساندم تا مادرم را به دكتر ببرم. وقتي رسيدم با اورژانس تماس گرفتم. بيرون كه آمدم ديدم مقتول قصد دارد ماشينش را پارك كند. من ميخواستم جاي پارك را براي آمبولانس نگه دارم. به همين خاطر هم اعتراض كردم و درگيري بين ما آغاز شد.
كسي سعي نكرد شما را جدا كند؟
مادرم با اينكه بدحال بود بيرون آمد و سعي كرد با آن مرد صحبت كند، به او گفت كه پسرم بيماري روحي دارد و خواست كه مرد جوان آنجا را ترك كند. اما او كه بشدت عصبي بود جلو آمد و نخواست دعوا را تمام كند. من هم حالت عادي نداشتم، وقتي حمله كرد با چاقو او را زدم.
چرا حالت عادي نداشتي؟
واقعيت اين است كه من در پارك با دوستم مشروب خورده بودم و كمي مست بودم. به همين خاطر هم نميتوانستم خودم را كنترل كنم. البته من بيماري عصبي هم دارم، تحت درمان هستم. مادرم به مقتول واقعيت را گفت. من واقعا عصبي بودم و داروهاي قوي استفاده ميكردم.
بعد از اينكه مقتول زخمي شد چه كردي؟
بلافاصله موضوع را به پدرم گفتم. او آمد و مقتول را به بيمارستان رسانديم. در بيمارستان خودم با پليس تماس گرفتم و گفتم من با چاقو كسي را زدهام.
چاقو را تحويل پليس دادي؟
نه. چون در همان لحظه از ترس چاقو را به داخل جوي آب انداختم و فرار كردم.
چرا اين كار را كردي؟
در آن لحظه نميتوانستم درست تصميم بگيرم و فكر ميكردم راه درست اين است كه مدارك را از بين ببرم، اما پدرم گفت مثل يك مرد با كاري كه كردي مواجه شو. بعد هم كه زنداني شدم تصميم گرفتم واقعيت را بگويم.
در صحبتهايت به اين اشاره كردي كه مشكل عصبي داري، در مورد اين مشكل در پرونده صحبت كردهاي، آيا پزشكي قانوني در اين خصوص تحقيق كرده است.
بله من گفتم كه مشكل عصبي دارم و البته پرونده پزشكيام از سوي خانوادهام به دادگاه ارائه شد. بازپرس هم من را به پزشكي قانوني معرفي كرد. بررسيهايي هم روي من انجام شد و آنها تاييد كردند كه من مشكل دارم و بايد سالها دارو مصرف كنم. با دكترم هم صحبت شد، اما نتيجه اين بود كه من دچار بيماري روحي و رواني هستم.
البته آنها گفتند كه من مسوول اعمال خودم هستم و اين بيماري در حد جنون نيست. من اصلا دنبال اين نبودم كه بگويم دچار بيماري روحي هستم، فقط ميخواستم واقعيت روشن شود و در حال حاضر هم به دنبال اين هستم كه بتوانم رضايت اولياي دم را بگيرم.
روزهايت را در زندان چطور ميگذراني؟
زندان شرايط سختي دارد. اين سختي وقتي بيشتر ميشود كه با حكم اعدام روبهرو شوي. من در حال حاضر با حكم اعدام روبهرو هستم و به قول زندانيها زير تيغم.
آدم در اين شرايط روحيه خوبي ندارد. به زندگي و آينده فكر نميكند و تنها چيزي كه در زندگي او واقعيت دارد، مرگ است.
من هم در حال حاضر به اين نتيجه رسيدهام كه تنها واقعيت زندگي من در عنفوان جواني مرگ است. با نماز خواندن و دعا كردن و توكل به خدا سعي ميكنم خودم را آرام كنم. داروهاي اعصابم را ميخورم و سعي ميكنم با كسي درگير نشوم و به خودم اميدواري بدهم كه ميتوانم رضايت اولياي دم را بگيرم، اما ميدانم اينها همه براي آرام كردن خودم است
.
خانوادهات اقدامي كردهاند تا براي تو رضايت بگيرند؟
پدر و مادرم تلاش خود را ميكنند. آنها سعي ميكنند اولياي دم را راضي كنند تا رضايت دهند. البته تاكنون نتوانستهاند ولي به تلاش خود ادامه ميدهند. نميدانم چه اتفاقي ميافتد، اما ميدانم هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد و من هم به همان راضي هستم. من در راهي كه فكر ميكردم درست است قدم برداشتم و واقعيت را در دادگاه گفتم، با اينكه ميدانستم حكم قصاص در انتظار من است. اميدوارم اولياي دم هم كاري بكنند كه در راه خدا باشد و نه چيز ديگر.
با اولياي دم حرفي داري؟
از آنها خواهش ميكنم تصميمي بگيرند كه در راه خدا باشد. با اعدام من فرزند آنها زنده نميشود. از كرده خودم پشيمان هستم و تقاضا دارم كه من را ببخشند.
آنها ميدانند كه من بيماري عصبي دارم. پشيماني در همه وجودم نقش بسته است، به همين خاطر هم در دادگاه واقعيت را گفتم تا آنها بدانند كه من پشيمان هستم. مرگ با چوبه دار و انتظار آن را كشيدن خيلي سخت است. اميدوارم كه بتوانم رضايت اولياي دم را به دست بياورم. از آنها ميخواهم من را به بزرگواري خودشان ببخشند. زندگي در زندان مثل هزار بار مرگ است و من هر روز دارم آن را تجربه ميكنم.
اگر اولياي دم رضايت دهند، چه تضميني وجود دارد كه تو دوباره مرتكب قتل يا جنايت ديگري نشوي؟
من در اين مدت آنقدر سختي كشيدهام و از زندگي عقب ماندهام كه ديگر نميتوانم دست به جنايت بزنم. من در تمام اين روزها و سالهايي كه در زندان بودم، سايه اعدام را بالاي سرم ديده و از اين موضوع بشدت پشيمان هستم. هر تضميني كه اولياي دم بخواهند ميدهم كه ديگر خلاف نميكنم و فرد مفيدي براي جامعه ميشوم.
سارا لقايي